انگار وقتی پروژه های میلیون دلاری این شهر رو تخس میکنن، اینم سر میز میشینه باهاشون، پروژه هایی که اسمشون رو میاورد یا آدمایی که میگفت خیلی گنده بودن و البته پفیوز،... خیلی راحت میگفت معلومه که رانته این پروژه ها و منم با روابط باهاشون کار میکنم، و پروژه چند صد هکتاری تو کجا رو الان دارم و ...
اولین بار بود با یک آدم اینجوری فیس تو فیس صحبت میکردم، یک جاها حس میکردم داره بهم سیلی میزنه داره تحقیرم میکنه، فعل جمع میگفت ولی منم تو همون دسته جا میشدم که با تکبر حرف میزد که اره اینا نمیفهمن اینا تک بعدی آن و ... هم میتونه واقعا آدم پرنفوذی باشه هم شارلاتان.
تو این آفتابا پیاده برگشتم، اون بطری آب رو باید رو سر خودم خالی میکردمممم،... دغدغه امروزم سفارش لاته از فودپارتی! کی تو فیس واش من آب ریخته! شستن حوله ها با آب داغ! پرداخت قسط! نوشتن جزوه و پیانو زدن بودددد.
واقعا چطور باید باهاش حرف میزدم؟!
دلم برای خودم، برای پیک موتوری ها و دست فروشها و حقوق ۲۰ تومنی ها سوخت، یک عده به ریش ما میخندن عمدا.
برچسب:
نویسنده: طاها پورعلی