پیانوی من… - تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 19:31
دقیق حساب کنم یک ماه و ۱۸ روزه کلاس نمیرم☹️... تو این مدت فقط دو قطعه ای که حفظ بودم رو گهگدار میزدم،... امشب بعد کلی فاصله،... درشو باز کردم و زدم،... صداش انگار تغییر کرده،... یا گوش من صداشو فراموش کرده
امروز،… - تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 19:31
صبح فیلمهای کلاسمو دیدم، آلو خوردم دندون جلوم لپ پر شد! زنگ زدم دندون پزشکی وقت گرفتم، عصر دو تا کلاس رفتم، شب رفتم مطب، بعدم رفتم بازار، یک پالتو تو اف خریدم که به رنگ نیم بوت که سفارش دادم میاد،... الان خونه ام
روز خوبی نبود،… - تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 19:31
خیلی جدی داشتیم میگفتیم ۷۰٪ سهم من، ۳۰٪ سهم دفتر،... یا اینکه با سه روز تو هفته و روزی چند ساعت من اوکی بود،... زر و پر های مفت هم زد، خاطرات سفر خارجه هم گفت! قرارداد ۸۰۰ میلیونی اشم گفت،... تهش حسم یجوری بود به مهندسه! یکی که راحت حرف میزنه، همون جلسه اول سوالات خصوصی بی ربط به کار میپرسه،.. منم م...
قرار نبود،… - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 9:03
الان از اون وقت هاست که ریز ریز میخندم
حوالی ۳۰ سالگی - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 9:03
دلم میخواد یکی بی محابا بهم کادو بده،... مهم نیست چی باشه یا از طرف کی باشه،..دلم میخواد سالاد الویه الان بخورم، خیلی مشتی طور که مایونز ازش بچکه،...هرروز هفته عصرا کلاس میرم، صبحها باشگاه، یک روزاییم عصر دوتا کلاس دارم،... کلی آدم جدید میبینم، کلی ذهنم مشغوله،... وارد داستانای جدید شدم،... حسهای مت...
شام،… - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 9:03
روی صندلی ناهار خوری اشپزخونه نشستم،... شام میخورم در خلوت،... با خودم فکر میکنم کی میتونست الان جلوی من نشسته باشه روی صندلی روبروی من؟!...دو نفر تو ذهنم میاد،... یخ میکنم که بیشتر فکر کنم،... الان خالی باید باشه،... ولی این سوال تو ذهنم میگذره که بپرسم ازش حسش چیه که با من سر یک میز غذا میخوره؟......
مود - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 17:22
خونه ای که قرار بود بدیم مستاجر، در عرض یک ماهی که خالی بود دو دفعه دزد زد! امروز ساعت ۶ صبح هم مجدد دزد رفت که دزدگیر گذاشته بودیم و سریع متوجه شدیم و خودشم از صدای اژیر فرار کرد حرومزاده،... اینم امروز برداشت خاطره سفر به تهرانش رو گفت که تنها بوده، راننده اسنپ معتاد به تورش خورده، کارت بانکی نداش...
نظام مهندسی - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 17:22
فردا صبح الطلوع، ازمون طراحی نظام میدم و فردا شب این ساعت ازمون رو دادم و تیاتر هم رفتم،... امیدوارم خوشحال باشم و درست کشیده باشم
صبح پنج شنبه تا جمعه شب:/ - تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 17:22
صبح پنج شنبه خودم بیدار شدم، خودم چایی درست کردم، خودم وسایلمو جمع کردم، دست خودمو گرفتم و رفتم ۷ ساعت ازگار ازمون دادم، اخراش دیگه ایستاده کشیدم
مرا چ میشود - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:36
در مخیله ام هم هیچوقت نمیگذشت که روزی پیانو روبروم باشه و کنار پنجره و زیر نور ماه، ساعت ۱۲ نیمه شب تمرین کنم در سومین هفته شروع کلاس پیانو با بهترین معلم این شهر، و در حالیکه گیتار روی مبله و قطعه رو پوپیتر که برم اونم بزنم، و یا رفتم امروز خیاطی ا
هیجان ریکورد در استودیو - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:36
در تاریخ زندگی من این جمعه با رنگ دیگه بنویسن، که برای اولین بار در استودیو، تو همون اتاقکهای آکوستیک، با هدفون به گوش، من خوووووندم،...جدی هااا، هنوز از هیجانش قلب تند میزنه، که چی شد این شد؟! لباس برای ضبط کلیپش داره آماده میشه! و قبل عید ضبط کلیپ
هورمون - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:36
تو گروه کر یک دختره هست که خیلی تو نخ ی پسره متاهل هست، البته پسره هم کرم داره و بدش نمیاد! :/ جمعه ضبط استودیو بود و هرکی پخش و پلا نشسته بود ک نوبتش شه بره واسه ضبط، بعد دیدم انا این دختره رفت ور دل این پسره نشست بی هیچ دلیلی و گرفتش به حرف! یا به
هجمه زندگی - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:36
فوت نابهنگام آدمها، هم ادمو ناراحت میکنه هم میترسونه،... و من ترسیدم از همچین مرگ های ترسناک... چطور آدمی که روز اول عید سفره هفت سین میندازه و با صورت بشاش و پر از شوق و شور زندگی، آرزوی سال خوب میکنه، چند روز بعد دچار همچین مرگی میشه؟ اونم اینقدر
داستان زندگی - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 14:54
دیشب دختر عمه ام زنگ زد،. و تبریک سال نو! و اینا...اینجاش عجیبه که سالای پیش تبریکی نبود و حالا یهو پنج شش روز بعد عید یهو تبریک؟ بعدم اصرار که با هممون صحبت کنه! از این قرار عجیبه که رفت و امدی نداریم و یک شهر زندگی نمیکنیم و عمه ام فوت شدن و...راستی، اتفاقا دوماه پیش هم اومدن خونمون! حالا خواهراش ...
این منم - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 14:54
لپ ام گاز گرفتم(نمیدونم تو خواب یا بیداری!) روی لپ ام هم جوش زده! دندون عقل هم داره درمیاد! انا اینم از کله فقط، بماند الباقی!... دارم یک مقاله انگلیسی مینویسم!برای اولین بار، حالا مقاله review عه!ولی
کرونا - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 14:54
به واسطه یک وصلت یک خاندان از اول پولدار و اصیل به خاندان ما وصل شد! و این وصلت باعث شد ما جناب داماد که از خاندانمون بودن رو کم ببینیم و خانومش رو که اصلا!...نمیدونم راجب ما چی فکر میکردن که نه تو عزا و نه تو عروسی ما اینا رو نداشتیم! کلا نداشتیم! یعنی من دورادور فقط از بچه هاشون خبر دارن که چی خون...
ناشناس - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 14:54
دیشب ساعتای یازده شب اینا یکی تلگرام بهم پیام داد، خیلی محترمانه، منو به فامیل نوشته بود، منم جواب دادم شما؟ چون نه عکس داشت نه اسم! بعد طفره رفت و یکاره گفت معیار ازدواجتون چیه! موندم کیه این! سرکاریه! این کخ از کیه! پرسیدم ایدی منو از کی گرفتی؟ گفت از یک خانوم که نمیتونم بگم!
ناگهان اتفاق افتاد - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 14:54
گاهی یک تفکراتی میاد سراغم که نمیشه به کسی بگم...انگار من نیستم، شایدم من واقعیمه...ترس قضاوت بقیه نیس، ترس نفهمی شونه...نه فراتر از مغز همه اس...شده با دیدن یا خوندن یا گوش دادن، یک چیزی در شما جرقه بزنه؟؟؟...شد...با یک فیلم یک دقیقه ای...احساس میکنم هیچ تعلق و تفکری ندارم، پره تبلور ام.
وام میلیاردی - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 6:08
یک بحثی تو خونه راه افتاد که یکی یک وام 20 میلیاردی براش جور شده!...من هیچ، من نگاه!!!میدونی یاده فیلم متری شش و نیم افتادم که ناصر خاکزاد میگفت هرکی اندازه ای داره، 300_400 میلیارد رو میفهمه، ولی 3000_4000میلیارد رو نه!دیدم برا منم واقعا همینه...
تا کجا باید برم؟ - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 6:08
روزای مرده ای رو سپری میکنم، هی هم به اینده فکر میکنم که بالاخره کی قراره چیزی بشه!ارزوها و هدفها داشتم، شایدم دارم، ولی نیست، سختن، دلسردم... تنهام، راز نهانن و نمیگم به کسی...فعلا که دستو پام بسته اس، خودم بستم، خودم خودمو از همه چی محروم کردم...موقتیه، ولی خودخواسته...اگرم لذت و تفریحی باشه الان ...