هیجان ریکورد در استودیو - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:36
در تاریخ زندگی من این جمعه با رنگ دیگه بنویسن، که برای اولین بار در استودیو، تو همون اتاقکهای آکوستیک، با هدفون به گوش، من خوووووندم،...جدی هااا، هنوز از هیجانش قلب تند میزنه، که چی شد این شد؟! لباس برای ضبط کلیپش داره آماده میشه! و قبل عید ضبط کلیپ
هورمون - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:36
تو گروه کر یک دختره هست که خیلی تو نخ ی پسره متاهل هست، البته پسره هم کرم داره و بدش نمیاد! :/ جمعه ضبط استودیو بود و هرکی پخش و پلا نشسته بود ک نوبتش شه بره واسه ضبط، بعد دیدم انا این دختره رفت ور دل این پسره نشست بی هیچ دلیلی و گرفتش به حرف! یا به
هجمه زندگی - تاریخ: 1400/1/15 ساعت: 22:36
فوت نابهنگام آدمها، هم ادمو ناراحت میکنه هم میترسونه،... و من ترسیدم از همچین مرگ های ترسناک... چطور آدمی که روز اول عید سفره هفت سین میندازه و با صورت بشاش و پر از شوق و شور زندگی، آرزوی سال خوب میکنه، چند روز بعد دچار همچین مرگی میشه؟ اونم اینقدر
داستان زندگی - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 14:54
دیشب دختر عمه ام زنگ زد،. و تبریک سال نو! و اینا...اینجاش عجیبه که سالای پیش تبریکی نبود و حالا یهو پنج شش روز بعد عید یهو تبریک؟ بعدم اصرار که با هممون صحبت کنه! از این قرار عجیبه که رفت و امدی نداریم و یک شهر زندگی نمیکنیم و عمه ام فوت شدن و...راستی، اتفاقا دوماه پیش هم اومدن خونمون! حالا خواهراش ...
این منم - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 14:54
لپ ام گاز گرفتم(نمیدونم تو خواب یا بیداری!) روی لپ ام هم جوش زده! دندون عقل هم داره درمیاد! انا اینم از کله فقط، بماند الباقی!...xa0دارم یک مقاله انگلیسی مینویسم!برای اولین بار، حالا مقاله review عه!ولی
کرونا - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 14:54
به واسطه یک وصلت یک خاندان از اول پولدار و اصیل به خاندان ما وصل شد! و این وصلت باعث شد ما جناب داماد که از خاندانمون بودن رو کم ببینیم و خانومش رو که اصلا!...نمیدونم راجب ما چی فکر میکردن که نه تو عزا و نه تو عروسی ما اینا رو نداشتیم! کلا نداشتیم! یعنی من دورادور فقط از بچه هاشون خبر دارن که چی خون...
ناشناس - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 14:54
دیشب ساعتای یازده شب اینا یکی تلگرام بهم پیام داد، خیلی محترمانه، منو به فامیل نوشته بود، منم جواب دادم شما؟ چون نه عکس داشت نه اسم! بعد طفره رفت و یکاره گفت معیار ازدواجتون چیه! موندم کیه این! سرکاریه! این کخ از کیه!xa0پرسیدم ایدی منو از کی گرفتی؟ گفت از یک خانوم که نمیتونم بگم!
ناگهان اتفاق افتاد - تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 14:54
گاهی یک تفکراتی میاد سراغم که نمیشه به کسی بگم...انگار من نیستم، شایدم من واقعیمه...ترس قضاوت بقیه نیس، ترس نفهمی شونه...نه فراتر از مغز همه اس...شده با دیدن یا خوندن یا گوش دادن، یک چیزی در شما جرقه بزنه؟؟؟...شد...با یک فیلم یک دقیقه ای...احساس میکنم هیچ تعلق و تفکری ندارم، پره تبلور ام.xa0
وام میلیاردی - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 6:08
یک بحثی تو خونه راه افتاد که یکی یک وام 20 میلیاردی براش جور شده!...من هیچ، من نگاه!!!میدونی یاده فیلم متری شش و نیم افتادم که ناصر خاکزاد میگفت هرکی اندازه ای داره، 300_400 میلیارد رو میفهمه، ولی 3000_4000میلیارد رو نه!دیدم برا منم واقعا همینه...
تا کجا باید برم؟ - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 6:08
روزای مرده ای رو سپری میکنم، هی هم به اینده فکر میکنم که بالاخره کی قراره چیزی بشه!ارزوها و هدفها داشتم، شایدم دارم، ولی نیست، سختن، دلسردم... تنهام، راز نهانن و نمیگم به کسی...فعلا که دستو پام بسته اس، خودم بستم، خودم خودمو از همه چی محروم کردم...موقتیه، ولی خودخواسته...اگرم لذت و تفریحی باشه الان ...
شیرینی همین الان! - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 6:08
یعنی میشه یکی از در این خونه وارد بشه یک دستش باقلوا و دسته دیگه اش دونات شکلاتی باشه؟؟؟کافی رو خودم درست میکنم، تو فقط شیرینیارو بیار زودتر تا ناپلونی دلم نخواسته الان!...
می تراود مهتاب - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 6:08
میتراود مهتابمیدرخشد شب تابنیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیکغم این خفتهی چندخواب در چشم ترم میشکندنگران با من استاده سحرصبح میخواهد از منکز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبردر
بنویس 98 - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 6:08
دلم برای خودم میسوزه،خیلی...چ شانس و اقبالی از من بود،...چه سال و زمستونی...دارم خفه میشم از درون...کنکور...ازمون نظام عقب افتاد...به وقت وقت نامعلوم...به حال نداشته...به خودم بدهکارم، بخاطر این لعنتیاااا...بخاطر جاهای نرفته،بخاطر کارای نکرده،بخاطر شب بیداریا،بخاطر عذاب وجدانا...برا من دوماه نیس این...
پایه ام - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 6:08
یک ماشین افرود، قد انگشتای یک دست ادم باحال، لباس گرم، پاسور، جوج، ...و جاده شمال، و جنگلهای دست نخورده،و اقامت تو خونه قدیمی،خوردن غذا محلی،...اینا الان زیادین؟ دارم میترکم تو خونه، میترررکم...شدم عین مترسک...کی بشه من ازاد بشم و کی بشه این فرصت پیش بیاد...هیعییی...
عزیزم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:28
از اخرین پستم تا الان دوست داشتم نباشم یک مدتی، خیلی نبود، ولی عمیق بود، کلا ارتباطم با بقیه ام کم بود، در حد چند استوری اینستا، چند بیرون رفتن با شیدا!....کلا میخواستم کم رنگ باشم،....ای چمیدونم..._______کانال تلگرام شیدا و داستاناهاش برای اونایی که دوست دارن از احوالش باخبر بشوند...@sheyda6474
ادامه واسطه گری - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:28
هنوز داستانهای شیدا و جناب خامه بزرگوار! ادامه داره....و جدیدا هم بروز کرده اتفاقات این هفته های اخیر رو، از قضا منم هستم با اینکه تو اون کلاس کذایی نیستم!کانال تلگرام شیدا...@sheyda6474
کجاس پس! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:28
تو این یک هفته ک اینترنت نبود،بدجور دلم گرفته بود،انگار هیچ ثباتی تو هیییچی نیست،فک میکنی یک چیزی رو داری،ولی نداری!دپرس،غمگین،ناراحت،...احساس میکنم عمرم،جوونیم تلف شده،من قدر شناسنامم زندگی نکردم،واقعا نکردم...
اصن نفهمیدم! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:28
تو اینستا خالکوبی یک فرشته رو دیدم، ساده و قشنگ به نظرم اومد، روان نویس برداشتم رو دستم شروع کردم به کشیدن، خراب شد دوباره کشیدم، یکی دیگه پشتش کشیدم، بعد امضای جدیدمو زدم، چندتا زدم که به دلم بشینه بالاخره، ...یهو دیدم استینمو زدم بالا نصفه دستمو جوهری کردم!!!حالا رفتم بشورم میبینم پاک نمیشه!روان ن...
تئاتر - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:28
یک تئاتر موزیکال داره اجرا میشه، منم اسم تئاتر و گالری و اینا اصلا میشنوم اب از لب و لوچم میریزه، یعنی در این حد...این فامیلمون گفت اره بیا بریم، به فلانی ام بگو میاد با هم بریم اینا و اونا...هیچی برداشتم گفتم به دخترون فامیل که انا اینه قضیه، حالا همچین زیادم نیستیم، و همسن و سالیم، بعد یکی قبول کر...
با ی لاته! - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 12:28
رفتم کلاس ساز، اولین جلسه ارایه قطعه ام بود، اومدم زدم بعد برداشت واستا واستااااا، چی میزنی!من موندم نشونش دادم انا این دیگ!!!بعد گفت فا و دو دیزه که (من نیم پرده بم اجرا میکردم!!!)وا رفتم...بعد اینهمه مدت چ اشتباهی بود من کردم؟؟؟چطور ندیدم!؟xa0